دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ | 15:37 | سیف الدین سلیمی -
بنام خالق هستی بخش.
در یکی از روزهای سرد و یخبندان زمستانی افغانستان در سال 1363 شمسی، نوزادی پسر در قریه و دِهیِ بنام میربچه از منطقه خوات، ولسوالی ناهور، ولایت غزنی، کشور افغانستان و در یک خانواده مذهبی، متولد شد و چشم به جهان گشود؛ هنوز یک سال از پاگذاشتنش دراین دنیای پُرمهنت نگذشته بود که پدرش فوت میکند و حامی روزهای سختش را برای همیشه از دست میدهد تا دیدن چهره پدر، چشیدن محبّت پدری و پدر صدا کردن، در دل این نوزاد بعنوان یک آرزو تا قیامت بماند.
بعد از در گذشت پدر، سرپرستی این کودک و دوتا برادر و یک خواهرش که هرسه صغیر بودند و هنوز به سنّ تکلیف نرسیده بودند، به عهده مادر مصیبت دیده می افتد؛ این مادر زحمتکش و فداکار باحمایت و راهنمایی پدرش که یکی از علمای دلسوز منطقه بود، با تحمّل هزاران سختی و مشکلات دِه نشینی؛ فرزندانش را بزرگ می کند و آنها را به مکتب و مدرسه می فرستد تا بچه هایش از کاروان علم و ادب عقب نماند.
بخاطر روحانی بودن پدر این مادر و شدّت علاقه شان به دین و معنویت، کودک قصه ما را که نوجوانی بیش نیست، درسال 1374 به حوزه علمیه امام محمد باقر (علیه السلام) واقع در منطقه سبزآب می فرستد تا شاید اندک علم و معرفت از مکتب باقرالعلوم (علیه السلام) کسب نماید. با فرا رسیدن فصل زمستان و سرمای طاقت فرسای آن و بخاطر دور بودن حوزه علمیه از خانه، نوجوان داستان ما بعد از خواندن کتاب شرح الامثله و صرف میر، دوباره نزد مادر و برادرانش بر می گردد.
با آب شدن برفها و زنده شدن دو باره طبیعت نوجوان ما که حالا کم کم برای خود کسی شده و بالای منبر برای مردم سخنرانی می کند، برای ادامه تحصیل به مدرسه مبارکه المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) واقع در منطقه قرناله می رود. از تاریخ ۱۳۷۵/۲ تا ۱۳۷۷/۳ شمسی که در آنجا مشغول تحصیل علوم دینی بود، کتابهای هدایه، صمدیه و سیوطی را به پایان می رساند.
با حاکم شدن گروه طالبان در اکثر ولایات افغانستان و به دلیل تحریم اقتصادی مردم هزارستان توسط این گروه، طلبه ای داستان ما همراه با مادر و برادران همانند بسیاری از دوستان و هموطنان دیگر، برای زنده ماندن و پایبند ماندن به اعتقادات و دستورات مذهبی خود، ترک وطن کرده و راه پرخوف و خطر مهاجرت به طرف پاکستان و ایران را در پیش می گیرند و زندگی در دیار غربت و تلخی ها و ناملایمات آن را انتخاب می کنند.
بعد از رسیدن به ایران و بدلیل ضعف اقتصادی و بدهکاری، شخصیت داستان ما که حالا یک افغانی بی مدرک بیش نیست همانند سایر هموطنان مهاجر، مشغول انجام کارهای شاقه می شود و از ادامه تحصیل باز می ماند.
با کم شدن بدهکاری و مشکلات اقتصادی و بخاطر شدّت علاقه مادر بر ادامه تحصیل جوانش و علاقه خاص خودش بر ادامه تحصیل و رسیدن به درجات بالاتر علم و معنویت، در تاریخ ۱۳۸۲/۷/۱۷ تصمیم بر ادامه تحصیل می گیرد و عملا وارد اقیانوسی از علم و معرفت حوزه علمیه قم می شود و در مدرسه امام صادق (علیه السلام) ساکن می گردد. بعد از پنج سال دوری از درس و بحث، ابتداء برخی از کتب ادبیات عرب مثل سیوطی، مختصر المعانی، منطق المظفر که خواندنش برای هر طلبه مبتدی لازم است، نزد استاد فاضل لعلی شروع می کند، بعد از گذشت یک سال، وارد مدرسه علمیه رسول اعظم (صلی الله علیه و آله) می شود و کتابهای مغنی اللبیب، معالم الاصول، اصول الفقه مظفر، شرایع الاسلام و چند جلد از کتاب شرح لمعه را می خواند.
با شرکت در آزمون جامعه المصطفی العالمیه که در تاریخ۱۳۸۴/۹/۳ برگزار شد، موفق می شود تا وارد یکی از مراکز علمی معتبر شود و در تاریخ ۱۴۰۴/۶/۸ موفق میگردد تا از رساله دکترای خود در رشته حقوق جزا و جرم شناسی آنهم با نمره ۱۹/۲۵ از ۲۰ دفاع کند.
این شخصیت داستان ما که از ایّام نوجوانی دروس حوزه ای را شروع کرده و با پشت سر گذاشتن سختیها و مشکلات متعدد و اینکه الان یکی از فارغالتحصیلان و دانش آموختگان جامعه المصطفی العالمیه می باشد؛ کسی نیست جزء بنده حقیر، «سیف الدین سلیمی»